تبليغاتX
خدایا اگر جهنمت فرداست چرا امروز میسوزم؟


خدایا اگر جهنمت فرداست چرا امروز میسوزم؟





درد و دل


آثار بجا يك عاشق


نويسنده


دوستان


موضوعات :


آمار وبلاگ :

طراح قالب:


لوگوي دوستان


كد جاوا :

عشق ودیوانگی
زمانهای قديم وقتی هنوز راه بشر به زمين باز نشده بود فضيلتها و تباهی ها دور هم جمع شده بودند. ذکاوت گفت : بياييد بازی کنيمٍ ، مثل قايم باشک... ديوانگی فرياد زد:آره قبوله ، من چشم ميزارم... چون کسی نمی خواست دنبال ديوانگی بگردد همه قبول کردند. ديوانگی چشم هايش رابست و شروع به شمردن کرد!! يک ..... دو ..... سه ... همه به دنبال جايی بودند تا قايم بشوند. نظافت خودش را به شاخ ماه آويزان کرد. خيانت داخل انبوهی از زباله ها مخفی کرد. اصالت به ميان ابرها رفت . هوس به مرکززمين به راه افتاد. دروغ که می گفت به اعماق کوير خواهد رفت ، به اعماق دريا رفت ! طعم داخل يک سيب سرخ قرار گرفت. حسادت هم رفت داخل يک چاه عميق . آرام آرام همه قايم شده بودند وديوانگی همچنان می شمرد:هفتادوسه،...... هفتادو چهار... اما عشق هنوز معطل بود و نمی دانست به کجا برود. تعجبی هم ندارد مخفی کردن عشق خيلی سخت است. ديوانگی داشت به عدد 100 نزديک می شد که... عشق رفت وسط يک دسته گل رز و آرام نشست. ديوانگی فرياد زد ، دارم ميام، دارم ميام همان اول کار تنبلی را ديد. تنبلی اصلا تلاش نکرده بود تا قايم شود! بعدهم نظافت را يافت و خلاصه نوبت به ديگران رسيداما از عشق خبری نبود. ديوانگی ديگر خسته شده بودکه حسادت حسوديش گرفت و آرام در گوش او گفت :عشق در آن سوی گل رز مخفی شده است... ديوانگی با هيجان زيادی يک شاخه از درخت کند و آنرا با قدرت تمام داخل گلهای رز فرو کرد . صدای ناله ای بلند شد ... عشق از داخل شاخه ها بيرون آمد، دستها يش را جلوی صورتش گرفته بود و از بين انگشتانش خون می ريخت ... شاخه ی درخت چشمان عشق را کور کرده بود. ديوانگی که خیلی ترسیده بود با شرمندگی گفت: حالا من چکار کنم؟ چگونه ميتونم جبران کنم؟ عشق جواب داد: مهم نيست دوست من، تو ديگه نميتونی کاری بکنی ، فقط ازت خواهش میکنم از اين به بعد يارمن باش ... همه جا همراهم باش تا راه را گم نکنم . واز همان روز تا هميشه عشق و ديوانگی همراه يکديگر به احساس تمام آدم های عاشق سرک می کشند!... چون چشم عشق کوره و دیوانگی راهنمایش میکند.....

 


نويسنده: بیداد مورخ: چهارشنبه هشتم خرداد 1387 در ساعت: 18:43
|+|

حالا تو قصر یخی بی تو من منتطرم
توی بغض لحظه ها از تو من بی خبرم
خورشید روشنی ها دیگه نوری نداره
نمی تابه آخه اون بی تو که جونی نداره
ببین خورشید خانم تو غم خوابیده
دل تو و من و از هم بریده
هنوزم یاد تو چراغ خونه است
نباشی زندگی بی تو بهوونه است
بیا تا قصر یخی چیکه چیکه آب بشه
دیوار فاصله ها بین مون خراب بشه
بیا تا قصر یخی با تب دستای ما
خورشید و بیدار کنه واسه فردای ما
اگه روزی روزگاری واسه من نورو بیاری
دست پاک تو دوباره توی دست من بذاری
باز تموم میشه سکوت قصه تلخ جدائی
دوباره قصر سیاهی میشه قصر روشنائی
ببین خورشید خانم تو غم خوابیده

دل تو و من و از هم بریده
هنوزم یاد تو چراغ خونه است

نباشی زندگی بی تو بهوونه است
بیا تا قصر یخی چیکه چیکه آب بشه
دیوار فاصله ها بین مون خراب بشه
بیا تا قصر یخی با تب دستای ما
خورشید و بیدار کنه میون فردای ما


نويسنده: بیداد مورخ: جمعه بیستم اردیبهشت 1387 در ساعت: 21:13
|+|

×××

نخواه که گناه عشق را گردن نهم

به سکوت آزاردهنده ات ادامه نده

و یک لحظه مهربانیت را ازمن دریغ نکن

که تحمل بی مهری تو در من نیست

مگذار وقتی در دریای مواج چشمانت شناورم

با کوه بلند تردید مواجه شوم.

 


نويسنده: بیداد مورخ: دوشنبه دوم اردیبهشت 1387 در ساعت: 9:27
|+|

چند تکه آرزو:::::::(مشق عشق)
کاش وقتی زندگی فرصت دهد
گاهی ازپروانه ها یادی کنیم
کاش بخشی اززمان خویش را ، وقف قسمت کردن شادی کنیم
کاش وقتی آسمان بارانی است
اززلال چشمهایش ترشویم
وقت پاییزازهجوم دست باد ، کاش مثل پونه ها پرپر شویم
کاش وقتی چشم هایی ابریند ، به خود آیم وسپس کاری کنیم
ازنگاه زرد گلدانهایمان ، کاش با رغبت پرستاری کنیم
کاش دلتنگ شقایق ها شویم
با خدای یاس ها خلوت کنیم
کاش گاهی درمسیرزندگی ،باری ازدوش نگاهی کم کنیم
فاصله های میان خویش را ، با خطوط دوستی مبهم کنیم
کاش با چشمانمان عهدی کنیم ،وقتی ازاینجا به دریا می رویم
جای بازی با صدای موج ها ، درد های آبیش را بشنویم
کاش مثل آب ، مثل چشمه سار ، گونه نیلوفری را تر کنیم
ماهمه روزی ازاینجا می رویم ، کاش این پرواز را باور کنیم
کاش باحرفی که چندان سبز نیست ، قلب های نقره ای را نشکنیم
کاش هرشب با دو جرعه نور ماه ، چشم های خفته رارنگی کنیم
کاش بین ساکنان شهر عشق ، ردّ پای خویش راپیدا کنیم
کاش باالهام ازوجدان خویش ، یک گره از کار دلها وا کنیم
کاش رسم دوستی راساده تر ، مهربانتر ، آسمانی تر کنیم
کاش درنقاشی دیدارمان ف شوق ها راارغوانی تر کنیم
کاش اشکی قلب مان را بشکند ، بانگاه خسته ای ویران شویم
کاش وقتی شاپرک ها تشنه اند ، ما به جای ابر ها گریان شویم
کاش وقتی آرزویی می کنیم
از دل شفافمان هم رد کنیم
مرغ آمین هم از آنجا بگذرد ، حرف های قلبمان را بشنود .

نويسنده: بیداد مورخ: پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386 در ساعت: 12:58
|+|

تو که نیستی...
شب تا صبح بیدارم از عشقت می بارم بی خبر از حالم موندی مهربون یارم.

دیگه بد جور دلگیرم دیگه از جونم سیرم تو سکونم توی بغضم بی تو دارم می میرم.

آره میدونم و میدونی بد جور دیوونم به امیدی به نویدی دارم از تو میخونم

دیگه بسه دل خسته داره از غم می پوسه جای خورشید توی چشمام دیگه سوسوی فانوسه

تو که نیستی آوارم از دنیا بیزارم تو که نیستی بی ماهم تک و تنها توی راهم.

تو که نیستی تاریکم به نبودن نزدیکم تو که نیستی بی برگم بیروحم یک سنگم

تو که نیستی نه هوا است نه نفس هست نه ترانه تو که نیستی واسه بودن نمیمونه یه بهونه.

                                                                 (رضا صادقی)


نويسنده: بیداد مورخ: پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386 در ساعت: 12:40
|+|

هجر پرستو

 اين روزا كار دل ما فقط گريه و زاريه‏
 بارش اشك از چشم ما مثل ابر بهاريه‏
 آخه مگه اين آسمون، سقفى براى تو نداشت‏
 كه غمى از هجر تو به دل بى‏گناه ما گذاشت‏
 ما به ياد تو زنده‏ايم اگرچه از ما جدايى‏
 هميشه اين جورى بوده رسم دنيا بى‏وفايى‏
 در گلزار هستى چيده‏ايم شاخه گلى براى تو
 بهشت جاودان حق هميشه باشه سراى تو
 اكرم اسدى باغملكى (تقديم به زنده‏ياد ناصر عبداللهى‏)
 

نويسنده: بیداد مورخ: جمعه هفدهم اسفند 1386 در ساعت: 9:48
|+|

حافظ دیوانه فالم را گرفت

حالمان بد نیست غم کم می‌خوریم
کم که نه! هر روز کم کم می‌خوریم
آب می‌خواهم، سرابم می‌دهند
عشق می‌ورزم عذابم می‌دهند
خود نمیدانم کجا رفتم به خواب
از چه بیدارم نکردی آفتاب؟؟
خنجری بر قلب بیمارم زدند
بی گناهی بودم و دارم زدند
دشنه‌ای نامرد بر پشتم نشست
از غم نامردمی پشتم شکست
سنگ را بستند و سگ آزاد شد
یک شبه بیداد آمد، داد شد
عشق آخر تیشه زد بر ریشه ام
تیشه زد بر ریشه ی اندیشه ام
عشق اگر اینست مرتد می شوم
خوب اگر اینست من بد می شوم
بس کن ای دل نابسامانی بس است
کافرم دیگر مسلمانی بس است
در میان خلق سردرگم شدم
عاقبت آلوده مردم شدم
بعد ازاین با بی‌کسی خو می کنم
هر چه در دل داشتم رو می کنم
نیستم از مردم خجر بدست
بت پرستم بت پرستم بت پرست
بت پرستم، بت پرستی کار ماست
چشم مستی تحفه ی بازار ماست
درد می بارد چو لب تر می کنم
طالعم شوم است باور می کنم
من که با دریا تلاطم کرده ام
راه دریا را چرا گم کرده ام
قفل غم بر درب سلولم مزن!
من خودم خوش‌باورم گولم مزن!
من نمی گویم که خاموشم مکن
من نمی گویم فراموشم مکن
من نمی گویم که با من یار باش
من نمی گویم مرا غم خوار باش
من نمی گویم؛ دگر گفتن بس است
گفتن اما هیچ نشنفتن بس است
روزگارت باد شیرین! شاد باش
دست کم یک شب تو هم فرهاد باش
آه! در شهر شما یاری نبود
قصه هایم را خریداری نبود!!!
وای! رسم شهرتان بیداد بود
شهرتان از خون ما آباد بود
از درو دیوارتان خون می چکد
خون من،فرهاد،مجنون می چکد
خسته ام از قصه های شومتان
خسته از همدردی مسمومتان
اینهمه خنجر دل کس خون نشد
این همه لیلی، کسی مجنون نشد
آسمان خالی شد از فریادتان
بیستون در حسرت فرهادتان
کوه کندن گر نباشد پیشه ام
بویی از فرهاد دارد تیشه ام
عشق از من دورو پایم لنگ بود
قیمتش بسیار و دستم تنگ بود
گر نرفتم هر دو پایم خسته بود
تیشه گر افتاد دستم بسته بود
هیچ کس دست مرا وا کرد؟ نه!
فکر دست تنگ مارا کرد؟ نه!
هیچ کس از حال ما پرسید؟ نه!
هیچ کس اندوه مارا دید؟ نه!
هیچ کس اشکی برای ما نریخت
هر که با ما بود از ما می گریخت
چند روزی هست حالم دیدنیست
حال من از این و آن پرسیدنیست
گاه بر روی زمین زل می زنم
گاه بر حافظ تفأل می زنم
حافظ دیوانه فالم را گرفت
یک غزل آمد که حالم را گرفت:

"ما زیاران چشم یاری داشتیم
خود غلط بود آنچه می پنداشتیم

 


نويسنده: بیداد مورخ: دوشنبه سیزدهم اسفند 1386 در ساعت: 14:11
|+|

شهر عشق
مى‏خوام برم يه جايى كه همه مردم عاشقن‏
 همه واسه غذا دادن به ماهيا، تو قايقن‏
 مى‏خوام برم يه جايى كه همه به هم دل مى‏سپارن‏
 تو باغچه‏هاى قلبشون گلاى عشقو مى‏كارن‏
 مى‏خوام برم يه جايى كه هيشكى نداره يه قفس‏
 عاشق گلبوته مى‏شن، دل نمى‏دن به خار و خس‏
 عاشق عاشقا مى‏شن، خسته نمى‏شن از غما
 از عروسك بيزارن و دل مى‏سپارن به آدما
 مى‏خوام برم يه جايى كه آدماشون آدم باشن‏
 مترسكاشونم واسه پرنده‏ها دون بپاشن‏
 مى‏خوام برم يه جايى كه خونه‏ها ديوار ندارن‏
 همه براى عشقشون ستاره هديه ميارن‏
 مى‏خوام برم يه جايى كه آدم عاقل نداره‏
 درياى عشق دلشون هيچ كجا ساحل نداره‏
 مى‏خوام برم يه جايى كه عاشقا رسوا نمى‏شن‏
 آدماشون فرشته‏ان، توى زمين جا نمى‏شن‏
 مى‏خوام برم يه جايى كه خستگى از عشق نداره‏
 هيش كسى پيدا نمى‏شه سر به بيابون بذاره‏
 مى‏خوام برم يه جايى كه مجنون به ليلا مى‏رسه‏
 شباى سرد يلداشون زودتر به فردا مى‏رسه‏
 مى‏خوام برم يه جايى كه ستاره پنهون نمى‏شه‏
 هركس به عشقش مى‏رسه، هيش كسى دل خون نمى‏شه‏
 مى‏خوام برم يه جايى كه اصلاً يه صياد نداره‏
 همه به شيرين مى‏رسن، يه دونه‏م فرهاد نداره‏
 مى‏خوام برم يه جايى كه عاشقى ناكام نمى‏شه‏
 نقاش اين شهر عزيز همه‏ش فقط دل مى‏كشه‏
 مى‏خوام برم يه جايى كه با همه‏شون همنفسم‏
 مى‏خوام برم به شهر عشق با اين كه شايد نرسم‏
 همت اسدى‏

نويسنده: بیداد مورخ: چهارشنبه هشتم اسفند 1386 در ساعت: 22:11
|+|

نمی فهمم...نمی دانم؟؟؟
باز باران بی ترانه

باز باران با تمام بی کسی های شبانه.می خورد بر مرد تنها.میچکد بر فرش خانه

باز میآید صدای چک چک غم...باز ماتم من به پشت شیشه تنهایی افتاده

نمیدانم...نمیفهمم         کجای قطره های بی کسی زیباست؟؟؟

نمیفهمم چرا مردم نمیفهمند که آن کودک که زیرضربه شلاقِ باران سخت می لرزدکجای ذلتش زیباست؟؟؟

نمیفهمم...کجای اشک یک بابا که سقفی از گل وآهن به زور چکمه باران به روی همسرو پروانه های مرده اش آرام باریده کجایش بوی عشق وعاشقی دارد؟؟؟

نمیدانم...نمیدانم چرا مردم نمیدانند که باران عشق تنها نیست

صدای ممتدش در امتداد رنج این دلهاست.نمیفهمم!!!کجای مرگ ما زیباست؟

یادم آید روز باران مادرم در ریر باران مرد کودکی ده ساله بودم میدویدم زیر باران...از برای نان.

مادرم افتاد مادرم در کوچه های خیس وتنگ شهر جان می داد.

فقط من بودم و باران و گل های خیابان بود نمیدانم کجای این لجن زیباست؟

بشنو از من کودک من پیش چشم مرد فردا که باران هست زیبا از برای مردم زیبای بالا دست

و باران من و تو دردو غم دارد.خدا هم خوب می داند که این عدل زمینی چیزکی از عدل کم دارد

               <<<<<طمع اسارت همیشگی است>>>>

 

 

 

 

 


نويسنده: بیداد مورخ: چهارشنبه هشتم اسفند 1386 در ساعت: 21:52
|+|

من دراین خلوت دلگیر جان می سپارم امشب تقسیم می کنم سکوت را با سکوت... وتو درآنسوی این شب با غم ها بیگانه می گریزی از یاد من شاید اما در خیالت یاد من می شکفد من ولی در این خیالم که در چشمهای خسته ات امروز شادی کجا بود...؟
نويسنده: بیداد مورخ: پنجشنبه دوم اسفند 1386 در ساعت: 17:56
|+|

کاشکی یه روز با هم دیگه سوار قایق می شدیم
دور از نگاه آدما هر دومون عاشق می شدیم
کاش آسمون با وسعتش تو دستمون جا می گرفت
گلای سرخ دلمون کاش بوی دریا می گرفت
کاش تو هوای عاشقی لیلی و مجنون می شدیم
باد که تو دریا می وزید ماهم پریشون می شدیم
کاش که یه ماهی قشنگ برای ما فال می گرفت
برامون از فرشته ها امانتی بال می گرفت
با بال اون فرشته ها تو آسمون پر می زدیم
به شهر بی ستاره ها به آرومی سر می زدیم
شب که می شد امانت فرشته ها رو می دادیم
چشمامونو می بستیم و به یاد هم می افتادیم
دوستت دارم تا آخر دنیا !!!!!

دوستت دارم
عاشقانه
عارفانه
بی بهانه
باصداقت
بی نهایت
تا قیامت

نويسنده: بیداد مورخ: جمعه نوزدهم بهمن 1386 در ساعت: 21:4
|+|

نمیدونم
هیچ گاه نمیتواتی حدس بزنی که فردا چه اتفاقی در انتظار توست.

زمانی که خوب پیش می رود.یک کوتاهی وغفلت ممکن است سرنوشت تورا تغییر دهد وزمانی که در اوج ناامیدی هستی‌"ناگهان امید رویش را به تو نشان میدهد.


نويسنده: بیداد مورخ: شنبه سیزدهم بهمن 1386 در ساعت: 22:47
|+|

پيداست هنوز شقايق نشدي ... زنداني زندان دقايق نشدي ... وقتي که مرا از دل خود مي راني ... يعني که تو هيچ وقت عاشق نشدي ... زرد است که لبريز حقايق شده است ...تلخ است که با درد موافق شده است ... شاعر نشدي وگر نه مي فهميدي ... پاييز بهاريست که عاشق شده است


نويسنده: بیداد مورخ: یکشنبه هفتم بهمن 1386 در ساعت: 11:46
|+|

.....
به خیالم که تو دنیا واسه تو عزیزترینم آسمونها زیر پامه اگه با تو رو زمینم به خیالم که تو با من یه همیشه آشنایی به خیالم که تو با من دیگه از همه جدایی من هنوزم نگرانم که تو حرفامو ندونی این دیگه یه التماسه من میخوام بیای بمونی من و تو چه بی کسیم وقتی تکیمون به باده بد و خوب زندگی منو دست گریه داده ای عزیز هم قبیله با تو از یه سرزمینم تا به فردای دوباره با تو همقسمترین .
نويسنده: بیداد مورخ: یکشنبه هفتم بهمن 1386 در ساعت: 11:28
|+|

نگاه تازه.
همه ی عمر دیر میفهمیم..تو لحظه ها و دقیقه های اخر....وقتی عمر همه چیز داره تموم میشه.
 مثل وقت هایی که ...
 زندگی تو لحظه های از دست دادن شیرین میشه
یه لحظه افتاب تو هوای سرد غنیمت میشه
خدا تو موقع سختیها تنها پناهت میشه
یه قطره نور توی دریای تاریکی واست همه ی دنیا میشه
یه عزیز وقتی که از دست رفت برات همه کس میشه
پاییز وقتی که تموم شد  به نظرت قشنگ و قشنگ تر میشه
   نگاه كن پاییز به نفس نفس افتاده
هیچ کس مطمئن نیست که فردا رومی بینه یا نه....
امروز تمام چیزها و ادمهای دور و برت رو خوب ببین...
زندگی خیلی طولانی نیست

نويسنده: بیداد مورخ: جمعه پنجم بهمن 1386 در ساعت: 21:38
|+|

کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد
www.j28.biz & www.TakTemp.com & www.j28.ir